شرح خبر

خاطرات رزمنده بلیانی که قرار است گردان بزرگی برای رجز گویی مقابل یزیدیان زمان به کربلا ببرد

خبرنگار :
۱۶ مهر ۱۳۹۶ - ۸:۵۵:۳۷
کد مطلب : 9090
204

برادر و پدرش در دوران دفاع مقدس شهید شده‌اند، برادر دیگری هم دارد که اکنون پزشک است و او هم جانباز جنگ تحمیلی است. ظاهرا همین برادرش در جنگ های نامنظم با شهید چمران بوده است ....

به گزارش سرویس خاکی پوشان آسمانی"کازرون خبر"، برادر و پدرش در دوران دفاع مقدس شهید شده‌اند، برادر دیگری هم دارد که اکنون پزشک است و او هم جانباز جنگ تحمیلی است. ظاهرا همین برادرش در جنگ های نامنظم با شهید چمران بوده است و خاطراتی از عملیات در خاک عراق دارد(دکتر حمزه زارع).خودش هم در نوجوانی به جنوب می‌رود و رزمنده و یاور انقلاب اسلامی می‌شود.

هم بیان شیرینی دارد و هم اینکه دوست دارد در مورد برادر شهیدش بیش از هرچیزی افتخار کند و بگوید. شعر میگوید به رسم شعرهای برادر شهیدش .

نامش حاج علی زارع است. با او را در دفتر زیارتی فجر کازرون  آشنا شدیم . قرار است کاروانی بزرگ از بلیان را بصورت خودجوش و با کمک دوستان برای سفر اربعین مدیریت کند. می گوید هنر نیست که خودمان تنهایی برویم. خیلی‌ها دوست دارند بیایند که باید کسی کمک شان کند در مسیر. میگوید خیلی خانواده‌ها دنیال این هستند در این شلوغی عضو خانوده‌شان را برای زیارت اربعین با کاروانی مطمئن راهی کنند.

بازنشته بانک است. اما هم قیافه‌اش جوان است و هم دل جوانی دارد. اهل روستای بلیان است و می‌گوید افتخار می‌کنم یک روستایی هستم. از اینکه در برخی محافل نام برادر شهیدش بدون نام روستایشان ذکر می‌شود هم ناراحت است.

مصاحبه ای کوتاه با این رزمنده عزیز تدارک دیده‌ایم که مطالعه‌اش سرشار از صداقت و ایثار است؛

چطوری به جبهه رفتید؟

سیزده سالم بود . تقریبا 5 یا 6 ماه دیگر 14 سالم می‌شد. برادرانم به جبهه می‌رفتند. من هم دوست داشتم بروم و کاری کنم. هیکلم درشت بود و هرکسی مرا می‌دید فکر میکرد حداقل 15 سال را دارم.

برای اعزام به بسیج کازرون آمدم. شناسنامه‌ام را که دیدند گفتند نمی شود.از بس اسرار کردم گفتند شرطش این است که 3 ماه در حوزه نگهبانی بدهی، اگر خوب توانستی عمل کنی، اعزامت می‌کنیم.

سال 61 بود که موافقت شد در پادگان شهید دستغیب کازرون آموزش ببینم. در پادگان که به مشخصات من میرسیدند صدا میزدند علی زارع بیاید بیرون . سن من هنوز کم بود. وقتی هیکلم را دیدند و باز هم اصرار کردم، اجازه دادند بمانم و دوره ببینم.

چه مدت آموزش نظامی دیدید؟

یک ماه که آموزش دیدیم به جبهه اعزام شدیم و آنجا آموزش ادوات دیدیم.

در عملیات والفجر یک، قبضه خمپاره 60 میلیمتری داشتم که چون ریاضیات و محاسبات ذهنی و تخمین زدنم خوب بود، خوب هم از آن استفاده می‌کردم. یک کمکی داشتم. افغانی بود شهید و مفقودالاثر شد.

اسم همان همرزم افغانی‌، دوست شهیدتان چه بود؟

حیدر بود. گاهی به شوخی به او می گفتیم حیدر اگر شهید شدی چطور باید تا کابل برویم برای تشییع پیکرت؟

او می گفت من شهید می شوم و همین سنگرها هم می‌شوند قبرم. نیاز به این کارها نیست.

در عملیات والفجر یک وقتی عملیات شروع شد، خط به طور کامل شکسته نشد. مجبور به عقب نشینی شدیم . حیدر شهید شد و نتوانستیم پیکر حیدر را به عقب بیاوریم و حیدر برای همیشه مفقودالاثر شد.

از جبهه بیشتر توضیح دهید؛

سال 62 در یک خط پدافندی بودیم در منطقه مهران(استان ایلام). روی تپه های کله قندی نزدیک به منطقه الطیف عراق مستقر شدیم. برادرم در تبلیغات لشکر 19 فجر و در اردوگاه شهید دست بالا بود . گردانی که برادرم در آن بود برای عملیات والفجر4 به کردستان اعزام شد.چند روز نگذشته بود که یک شب خواب دیدم من و تعدادی از رزمندگان خدمت حضرت امام رسیدیم و ایشان در بین این جمع فقط روی سر من دست کشید. صبح به دوستان گفتم احتمالا با خوابی که دیشب دیدم، برادم شهید شده. چند روز بعد برگشتیم برای تسویه حساب به اردوگاه دست بالا . نیروهای عملیاتی هم که به کردستان رفته بودند همزمان با ما برای تسویه حساب به اردوگاه برگشتند. حال قنبر را از چند نفر پرسیدم. گفتند یکی از فرماندهان که شهید شد قنبر به جای ایشان در عملیات فرماندهی می‌کرد، یکهو دوستش را که در تبلیغات کنارش بود دیدم. گفتم قنبر کجاست؟ گفت: به لقاءالله پیوست.

ظاهرا اینطور که می گفتند برای خاموش کردن سنگرهای تیربار شب عملیات جلو می‌رود، به یکی از سنگرها که می رسد با تیر مستقیم به ناحیه قبلش به شهادت می‌رسد.  بعدا هم که پیکر مطهر قنبر را به عقب برمی‌گردانند، خمپاره به آمبولانس اصابت می کند و پیکرش  را مجروح‌تر کرده بود. دفترچه شعر و یادداشت‌هایی در جیبش بود که خونین شده بود. اشعاری در این یادداشت است که تقریبا لحظات و صحنه های مختلف حضورشان در آن منطقه را تصویر سازی کرده است.

بعد از شهادت برادرتان دوباره به جبهه رفتید؟

بله.

به لشکر 19 فجر که رفتیم گفتند نمی شود اعزام شوید. (به خاطر شهادت برادرم و عزادار بودن خانواده می گفتند نمی شود.)

از طریق لشکر امام حسین(علیه السلام) اقدام کردم. قراربود لشکرعملیات کند ولی یکهو لغو شد. یکی از دوستان که در گردان ما مسئولیت داشت به من می گفت: احطیاط کن شهید نشوی به شما نیاز داریم . نوجوان بودم و تقریبا ترسی از هیچ چیز نداشتم.

پدرم آمد منطقه  که من را برگرداند. یکی از مسئولان گردان به پدرم می‌گوید با علی کار داریم. اصرار می‌کند که علی بماند. پدرم را هم دعوت می‌کند(احتمالا از شهادت برادرم خبرنداشت)که به جبهه بیاید. پدرم وقتی آنجا وضعیت را دید با آن همه شور هیجان، می‌گوید خوب من هم آشپزی بلدم، می آیم. پدرم آمد به عنوان آشپز کار کرد. بار دوم که به جبهه رفت به جای آشپز، نیروی عملیاتی شد.

شما با پدرتان همزمان جبهه بودید؟

خیر وقتی من از منطقه برگشتم، پدرم کارهای مقدماتی‌اش را انجام داده بود. می خواستیم با هم بیاییم که پدرم بخاطر وضعیت خانواده و مادرم اصرار کرد که بمانم. چون برادرم شهید شده بود، بخاطر مادر پذیرفتم.

پدرم در عملیات والفجر8 در گردانی به نام گردان کمیل محاصره شد و با اصابت تیر مستقیم قناسه به گردنش هنگام عملیات به شهادت رسید. می‌گفتند هنگام عملیات و لحظاتی قبل از شهادت چندین بار قنبر را صدا زده است.

یعنی حالا هم برادر شهید و هم فرزند شهید شدید؟

بله. یک خاطره بگویم از استقامت پدرم.

وقتی پیکر برادرشهیدم را آوردند، خود پدرم پیکر شهید را  به خاک سپرد. وقتی از قبر بیرون آمد با صدای بلند میگوید کسی برای پسرم گریه نکند، قنبرم فدای علی اکبر(ع) امام حسین(علیه السلام). این استقامت پدرم خیلی کار بزرگی بود.

اینکه می گویند:"جنگ ما جنگ عقدیه بود" بخاطر این نوع نگاه مردم به زندگی بود. معنویت باعث می‌شد موفقیت رزمنده ها بالا برود.

این معنویت منشاء اش کجا بود ؟

در قالب یک خاطره می گویم منشاء آن کجا بود.

در لشکر امام حسین(علیه السلام) که رفته بودم، همه‌ی رزمنده‌ها تقریبا اصفهانی بودند چون لشکر اصفهان بود. یک شب اوایل حضورم ، دوستی داشتم، دستم را گرفت و رفتیم در یک جایی در منطقه. تاریک بود. هرچند متر یک گودال کنده بودند و رزمنده‌ ها شب در آن عبادت می‌کردند. زیارت عاشورا، قرآن، دعا و راز و نیاز با خدا.

معنویت از همین نجواهی شبانه نشاءت می‌گرفت.

یک خاطره دیگر هم از معنویت بگویم کمی همه خنده دار است. اوایل یک شب خواب بودم. بیدار شدم دیدم در تاریکی تعدادی نماز می‌خوانند. بلند شدم از یکیشان پرسیدم، اذان شده؟ گفت : بله . من بلند شدم وضو گرفتم نماز خواندم و خوابیدم دوباره.

بعد از ساعتی با صدای اذان بیدار شدم. گفتم ما که نماز خواندیم. بچه ها خندیدند و گفتند که نماز شب خواندی، حالا بلند شو نماز صبح بخوان.

بعد از شهادت پدر و برادر جبهه رفتید؟

نه اجازه نمی‌دادند. حتی برای سوریه هم که اسم نوشتم، دوستانم اطلاع داده بودند به یگان مربوطه. به خاطر شهادت پدر و برادرم اجازه ندادند.

از شهید قنبر هم بگویید:

اول اینکه برادم به عنوان برترین شاعر شهید کشور معرفی شده است.آثارش را که می‌خوانی می بینید که چه اشعار خاصی  دارد؛

آن زنده دل همیشه بیدار حسین / احیاگر عشق و روح ایثار حسین

هر سو که کاروان دل می آید / بینی که بود قافله سالار حسین

 برادرم در دوره های مختلف مسئولیت فرمانده گروهان و هم گردان را برعهده داشته. شهید بیش از 700 کتاب در منزل داشت که همه را خوانده بود. سال 1360 که کسی سهراب سپری را نمی‌شناخت، شهید اثری از سهراب به نام "هشت کتاب" را خریداری کرده بود و می‌خواند . اتفاقا چند سال بعد هم این کتاب در کوله پشتی‌اش بود و وقتی شهید شد کتاب خونین شده را با وسایلش آوردند.

خوب در آن دوران شهید خودش شعر نو گفته است با عنوان "بلوط پیر".

حالا یک خاطره هم از دوران شاهنشاهی و علاقه شهید به کتاب بگویم.

در اوج روزهای انقلاب، سال 57 ، مردم از روستاهای سیف‌آباد تظاهرات علیه شاه را شروع کردند و به سمت کازرون آمدند و در طول مسیر مردم روستاهای بوعلی، بلیان هم همراه شدند و رسیدند مهرنجان و آن زمان دو نفر توسط رژیم به شهادت رسید.

بلافاصله خبر دادند که ارتش و شهربانی قرار است همه‌ی خانه ها را بگردد. برادرم کلی کتاب در کتابخانه‌اش بود که برخی‌شان هم نگهداری‌اش ممنوع بود. من سن کمی داشتم و اطلاعی نداشتم. فقط یادم هست قنبر مرا صدا زد و گفت کتابها را سریع باید ببریم. با کمک و راهنمایی قنبر یک گونی از کتاب‌ها را در پلاستیک و گونی گذاشتیم و با یک گاری بیرون روستا بردیم و زیر زمین چال کردیم. بعد از انقلاب بود که با قنبر رقتیم و کتاب‌ها را بیرون آوردیم.

یک خاطره دیگر هم از علاقه شهید به مطالعه کتاب بگویم:

یک سری کتابخانه ها در برخی روستاها به نام کتابخانه فرح پهلوی وجود داشت. مثلا یکی در بلیان بود. یکی در دریس بود فکر کنم. کتابهای مورد تائید حکومت در این کتابخانه ها بود. البته بین کتاب‌ها هم کتاب‌های خوبی پیدا می‌شد. انقلاب که شد مردم خونشان به جوش آمده بود. هرجا نام و نشان عوامل شاهنشاهی بود برخورد می کردند. یک روز با قنبر داشتیم در کوچه های روستا رد می‌شدیم، دیدیم کتاب‌های کتابخانه را جمع کرده‌اند و همان لحظه آتش زده بودند. قنبر گفت سریع بجنب و هرچه میتوانی کتاب از آتش بیرون بیاور. یادم هست کلی از کتاب‌ها را از آتش بیرون آوردیم که برخی شان نیم سوخته بودند. بعد پر از گونی کردیم و بردیم خانه. تا چند سال پیش هم کلی از کتاب‌ها را داشتیم.

 

خاطره های خوبی بود باز هم از شهید مطلبی هست که بگویید:

تا دلت بخواهد می‌شود درباره شهید مطلب گفت. با اینکه جوان بود، دنیای معنویت و علم بود.هم هنرمند بود و هم علوم دینی را خوب می‌دانست و از همه مهمتر مقید به رعایت عملی مسایل دینی بود.

شهید در وصیتش خواسته بود که روی قبرم عکس نزنید، بجایش زیارتنامه حضر زهرا را بنویسید. در وصف عشق و علاقه به حضرت زهرا(سلام الله علیها) نوشته است:

تکرار بد است، اما تکرار نام تو یا فاطمه، یا فاطمه، مانند خورشیدی است که  هرصبح طلوع میکند.

روی قبر شهید شعری از خود شهید هم هک کرده ایم:

روئیده گل شقایق از خاک شهید / باریده پیام از لب پاک شهید

با عطر سنوبران خونین شویند / با دست خدا پیکر صد چاک شهید

اولین کسی که در روستای بلیان کلاس قرآن راه‌اندازی کرد برادرم و گروهی ازدوستان شهیدش مثل شهیدان غریبعلی قائدی، ابراهیم رضوی و دیگر دوستان رزمنده اش بود.

قبل از انقلاب اسلامی، در انجمن اسلامی النصر بلیان هر هفته یک موضوعی مشخص می‌شد و قرار می‌گذاشتند همه جلسه بعد درباره اش صحبت کنند. شهید برای حضور در جلسه بعد کلی کتاب مطالعه می‌کرد. وقتی شهید در مورد موضوع صحبت می‌کرد هیچ بحثی درباره مطلب باقی نمی ماند و در مورد همه‌ی ابعاد موضوع سخن می‌گفت. برای همین شهید اجازه می‌داد همه نظراتشان را بگویند و در آخر جلسه مفصل ناگفته‌های موضوع را بیان می‌کرد.

وقتی کلاس سوم دبیرستان بود با اینکه طلبه نبود اما از او میخواستند ایام ماه رمضان سخنرانی کند. شب‌ها سخنرانی می‌کرد.

شهید در جایی یادداشت کرده است:

18 سال بیشتر سن ندارم، اما همه فکر می‌کنند 30 ساله‌ام، باید رفت، باید رفت.

در جای دیگری در وصف حضرت امام روح‌الله نوشته است:

آن کیست که سیمای حسینی دارد؟ / در کف علم فتح حنینی دارد!

از هاله‌ی نور او جهانی روشن / عشق است ولی نام خمینی دارد

 

تا حالا شهید هم به خوابتان آمده ؟

اتفاقا آمده و خواب پرپیامی همی برایم بوده.

یکبار خواب دیدم به همراه شهید کنار دریاچه پریشان هستیم. شهید روی دریاچه و آب پرواز می کرد. آمد نزدیکم. گفت بیا برویم. هرچه دستم را کشید نتوانستم از زمین بلند شوم. کمی بالا رفتم و دوباره نتوانستم باشهید بالا بروم. شهید صدا می‌زد بیا و من می گفتم نمی‌توانم.

لطفا کمی هم از پدر شهیدتان(شهید عزیز محمدرحیم زارع) بگویید:

پدرم اصالتا شیرازی بود . برای کار آمده بود کازرون و در روستای بلیان. بعدا به خواستگاری می‌‌اید که خانواده مادرم به شرط اینکه در بلیان بماند، اجازه می‌دهند دامادشان شود.

تقریبا اهالی همه روستاهای اطراف به ویژه روستای سیف‌آیاد پدرم را می‌شناختند. مردم خیلی ویژه او را احترام می گذاشتند و همین الان خیلی‌ از قدیمی‌ها او را می‌شناسند.

بسیار مهربان و اهل ابتکار بود. اولین تلمبه‌ها را که دستگاه در خود چاه باید نصب می‌شد را ایشان به روستاها و کازرون آورده بودند. تقریبا در شهرستان همه برای نصب تلمبه، دنبال ایشان می آمدند. چون در شیراز با این تکنولوژی آشنا بود، می‌دانست چطور کار می‌کند. هم خوش اخلاقی‌اش و هم ابتکارش در نصب تلمبه باعث شده بود معروف و مورد احترام باشد. اما به جبهه رفت و شهید شد.

خاطراتی هم درباره شرایط کارکردنش برای خوانین وملاکین منطقه دادین دارم که در یک فرصت دیگر اگر توفیق بود خواهم گفت.

خود شما هم شعر میگویید، به عنوان حسن ختام مصاحبه یک شعر برایمان بگویید:

ما دوش به دوش شهدا جنگیدیم / بس خاطره های تلخ و شیرین دیدیم

ایثار گری فرا تر از دیدن بود / حتی تن تکه پارشان بوسیدیم

تا مرز شهادت قدمی بیش نبود / افسوس که پا نیامد و لرزیدیم

هر شب همگی ذکر خدا بر لب بود / اما شب انتخاب ما خوابیدم

در لحظه ی سر نوشت مردان خدا / از مرگ نترسیدن و ما ترسیدیم

در چهره‌شان نشان رفتن به وضوح / دیدیم و از آن حال و هوا فهمیدیم

والله زمین برایشان بود قفس / ای وای که ما بدان قفس چسبیدیم

بعد از شهدا چقدر آواره شدیم / در هجر فراق دوستان نالیدیم

ای کاش دو باره کوره راهی می شد / این بار به مرگ جمله می خندیدیم

 

شهید قنبر زارع روستای بلیان
شهید قنبر زارع روستای بلیان
شهید قنبر زارع و شهید محمدرحیم زارع  روستای بلیان

موافق: 3219
مخالف: 2014

کازرون خبر پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد را منتشر نخواهد کرد . لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمائید. توصیه می‌شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشرشده، از مثبت و منفی استفاده فرمائید



چندرسانه ای