شرح خبر

گفت و گو با رزمنده دلاور، نجف امین افشار و یادی از دلاوران مدافع سوسنگرد

خبرنگار :
۱۵ آذر ۱۳۹۶ - ۲۰:۰۵:۳۷
کد مطلب : 9545
204

سپاه تازه تشکیل شده و هنوز مانند ارتش تجهیز نشده بود. از طرفی دولت وقت سپاه و بسیج را به رسمیت نمی شناخت و مانع تجهیز این نیروها می شد که ....

به گزارش "کازرون خبر"، عملیات سوسنگرد از جمله عملیات های مهم دفاع مقدس است که تاثیربسیاری در تغییر شرایط جنگ به نفع نیروهای اسلام داشته است. عملیاتی که در اولین روزهای جنگ و با همکاری نیروهای سپاه و ارتش و بسیج نتایج درخشانی به دست آورد و درس بزرگی به نیروهای بعث داد وبه آنان فهماند که خواب آنان برای اشغال سریع و آسان ایران هرگز تعبیر نخواهد شد

گفت و گو با رزمنده دلاور، نجف امین افشار و یادی از دلاوران مدافع سوسنگرد.

وجود مشکلات سیاسی سال های اول انقلاب و نقش ولایت فقیه در حل این مسایل و پیروزی در عملیات تحت تاثیر رهنمودهای امام(ره) از دیگر درس های این عملیات است.

پیش از این که عملیات در تاریخ 26 آبان 59 صورت پذیرد حدود 200 نفر از رزمندگان سپاهی و بسیجی در مقابل تانک ها و نیروهای بی شمار عراقی سه روز مقاومت کردند تا شهر سقوط نکند. بچه های کازرون نیز سهم عمده ای در این مقاومت سه روزه داشتند و حدود 60 نفر از بچه های کازرون در این مبارزه جانانه حضور داشتند که بسیاری از این عزیزان یا در آن صحنه و یا در مقاطع دیگر دفاع مقدس به شهادت رسیدند اما هنوز هم هستند کسانی که این جان فشانی ها برای ما روایت کنند.

26 آبان ماه مصادف با سالگرد این عملیات غرور آفرین است. به همین مناسبت با یکی از مدافعان سوسنگرد که از ابتدای محاصره شهر تا پایان عملیات و آزادسازی سوسنگرد شاهد و ناظر ماجرا بوده همکلام شدیم.

در زیر مصاحبه با نجف امین افشار سرهنگ بازنشسته سپاه که از دلاوران جبهه سوسنگرد بوده است را می خوانید:

با سلام خدمت شما و سپاس از این که دعوت ما را پذیرفتید لطفا خودتان را برای مخاطبان ما معرفی کنید:

بسم اله الرحمن الرحیم. بنده نجف امین افشار فرزند غلامعلی هستم سرهنگ بازنشسته سپاه کازرون، جانباز 16 درصد و برادر شهید علی نظر امین افشار. در سال 1338 در کازرون متولد شده ام. در سال 56 دیپلم برق گرفتم مدتی به برق کشی ساختمان مشغول بودم و بعد از انقلاب به سربازی رفتم اما بنا بر تصمیم نخست وزیر وقت بعد از یک ماه معاف شدم. و سپس با شروع جنگ به بسیج مراجعه کرده و به جبهه اعزام شدم.

با چه انگیزه ای در روزهای نخست جنگ به جبهه رفتید؟

پس از نواخته شدن طبل جنگ از سوی عراق وظیفه خود دانستم تا از حریم جمهوری اسلامی ایران دفاع کنم و به همین جهت به بسیج مراجعه کردم. در آن شرایط همه شهرهای کشور به فکر اعزام نیرو برای دفاع از جمهوری اسلامی بودند و کازرون از نخستین شهرهایی بود که توانست آموزش را شروع و نیرو به مناطق جنگی اعزام کند.

گفت و گو با رزمنده دلاور، نجف امین افشار و یادی از دلاوران مدافع سوسنگرد

ما نیز تحت نظر برادرانی چون شهید دکتر علی اکبر پیرویان، جلیل امیر عضدی، آقایان صفری و سجادیان و ... آموزش های مقدماتی را در بسیج کازرون دیدیم و سپس با وسایل شخصی مثل یک پتو و بشقاب و قاشق به وسیله ی مینی بوس به منطقه اعزام شدیم(گمان می کنم 15 مهرماه 59 بود) آموزشی که ما دیدیم آموزش سلاح هایی مانند "ام 1" و برنو و ژ3 و نارنجک آموزشی و مقداری تاکتیک رزمی بود و پس از این آموزش های محدود راهی خوزستان شدیم. در راه بین بچه ها فضایی صمیمانه و مملو از عشق و ومحبت وجود داشت و در آن سفر با بسیاری از دوستانی که بعدا به شهادت رسیدند مثل شکراله پیروان و نادر نکویی هم سفر بودیم. سلاح ما تفنگ "ام 1" و مقدار کمی فشنگ بود و نارنجک هایی که به صورت دست ساز تهیه شده بود. این نارنجک ها با سه راهی لوله آب و یک فتیله 5 سانتی متری که پس از آتش زدن به مواد منفجره داخل سه راهه می رسید و منفجر می شد. این سلاح ها کارایی چندانی نداشت اما بهتر از دست خالی بود.

بسیار شنیده ایم که در رژیم گذشته حکومت وقت سلاح های بسیاری خریده بود چرا نیروهای ما در روزهای اول جنگ باید با سلاحی مثل "ام1" در برابر لشکرهای زرهی و مکانیزه عراق ایستادگی می کردند؟

سپاه تازه تشکیل شده و هنوز مانند ارتش تجهیز نشده بود. از طرفی دولت وقت سپاه و بسیج را به رسمیت نمی شناخت و مانع تجهیز این نیروها می شد. زمانی که ما در آبادان مسئول خمپاره انداز بودیم روزانه فقط دو گلوله سهمیه داشتیم.

به هر حال ما با این امکانات و شرایطی که حتی لباس هم نداشتیم به خوزستان اعزام و در مدرسه ای در اهواز مستقر شدیم. توسط شهید "علم الهدی" در مورد شرایط منطقه توجیه شدیم و پس از چند روز ما را به سوسنگرد اعزام کردند. آنجا کنار رودخانه ای در روستای "سبحانیه" مستقر شدیم شب آنجا خوابیدیم صبح که بیدار شدیم اولین گلوله توپ کنار ما در رودخانه فرود آمد ما اولین انفجار را تجربه کردیم و صدای گلوله توپ را از نزدیک شدیم بسیار وحشت زده شدیم سنگر هم نداشتیم فقط یک سیل بند آنجا بود با سرنیزه سوراخی اندازه ای که سر خود را محفوظ کنیم کندیم و سر را داخل آن مخفی می کردیم در حالی که  بدنمان بیرون بود گلوله های بعد هم آمد واقعا وحشتناک بود. بعدا آن سوراخ را بزرگتر کردیم به طوری که می توانستیم تمام بدنمان را مخفی کنیم. به مسایل تاکتیکی آشنایی نداشتیم و شرایط سختی بود و پس از چند روز که در این وضعیت بودیم ما را به هویزه اعزام کردند. شرق هویزه مستقر شدیم. زمین صافی بود و باز هم خاکریز و سنگری نداشتیم. کلوخ های بیابان راجمع کردیم و روی هم گذاشتیم تا سنگری بسازیم در حالی که بسیار سست بود و حتی با یک تکان فرو می ریخت با این شرایط آنجا بودیم، ظهر مقداری پلو عدس برایمان آوردند و دیگر چیزی نداشتیم تا شب که دوباره ماشین آمد و همان غذای باقیمانده ظهر را دوباره برایمان آوردند در شرایطی که تاریکی مطلق بود و حتی آنقدر آب نداشتیم که ظرف هایمان را بشوییم. با دستمال و آستین لباس مقداری ظرف ها را تمیز کردیم و با همان وضعیت  غذا خوردیم. فردا به شهر رفتیم تا گشتی بزنیم با کمال تعجب دیدیم شهر کاملا آرام است و مردم، عادی زندگی می کنند و زنان لبنیات و سبزی می فروشند. اینجا برای اولین بار من لباس سفید عربی که به دشداشه معروف است را دیدم. به هر حال من تا آن زمان حتی مسافرت هم نرفته بودم و این مسایل برایم تازگی داشت. دلمان می خواست کمی ماست بخریم و برای بچه ها ببریم اما پول نداشتیم. یکی از بچه ها با پول کمی که داشت نیم کیلو سبزی خرید و به مقر خود بازگشتیم. پس از بازگشت کمی سنگرمان را تقویت کردیم چند روزی در این وضعیت بودیم تا این که یک روز حوالی ساعت 5 بعد از ظهر دیدیم در سمت راستمان تانک های عراقی به ستون در حال حرکت به سمت سوسنگرد هستند و با این که ما را می دیدند بدون توجه و تیر اندازی به سوی ما راهشان را می روند. صحنه وحشتناکی بود هر آن اراده می کردند می توانستند با یک گلوله تانک ما را هدف قرار دهند. ما روی زمین خوابیده بودیم و دعا می کردیم و نمی دانستیم چه کنیم.

پس از تاریکی هوا حدود ساعت 10 شب یک ماشین سیمرغ که متعلق به بچه های کازرون بود با رانندگی برادران فرج عسکری و حاج رحیم قنبری و در شرایطی که با چراغ های خاموش حرکت می کرد به سمت ما آمد و گفتند سریع سوار شید که عراقی ها به سوسنگرد نزدیک شده اند و شما هم در محاصره عراقی ها قرار دارید . به سرعت سوار شدیم . چراغ خاموش طوری که چندین بار از جاده خارج شدیم  و امکان داشت هر اتفاقی برایمان بیفتد با دردسر فراوان به سوسنگرد رسیدیم. بچه های کازرون را دیدیم که در مرکز شهر مستقر شده اند ما شب را در ساختمان یک بانک گذراندیم. بزرگ بچه های کازرون در این قسمت حاج رمضان خرسند (پدر امام جمعه فعلی کازرون )بود که با راهنمایی ایشان در بانک شب را استراحت کردیم البته خوابی در کار نبود چون هر آن بیم آن می رفت که عراقی ها سر برسند و ما را بکشند یا اسیر کنند. به هر حال در این شرایط دلهره آور شب به صبح رسید. صبح به مسجد جامع سوسنگرد رفتیم و در کنار برادران دیگر از شهرهای گوناگون قرار گرفتیم و پس از سازماندهی به نقاط مختلف شهر اعزام شدیم. هنوز هوا تاریک بود گروه ما به سمت قبله سوسنگرد رفت و پشت یک خاکریز سنگر گرفت(دور تا دور سوسنگرد حدود سیصد متری شهر خاکریزی ساخته شده بود.)

روز اول مقاومت

 هوا که روشن شد تانک های عراقی را دیدیم  که همگی به صف شده بودند و لوله های آن ها به سمت سوسنگرد نشانه رفته بود. ما با تفنگ های "ام1" که داشتیم به سمت تانک ها تیراندازی می کردیم که هیچ اثری هم نداشت یک تیربار هم داشتیم که با آقای جلیل پور (که هم اکنون استاد دانشگاه است) سعی کردیم از آن استفاده کنیم. یک رگبار زدیم گیر کرد، خواستیم آن را تمیز کنیم دیدیم بسیار داغ شده است، صبر کردیم کمی سرد شود تمیزش کردیم دوباره یک رگبار زدیم گیر کرد تیربار را رها کردیم و دوباره سعی کردیم با تفنگ هایمان کاری بکنیم. در این شرایط عراقی ها تیر اندازی نمی کردند و نگاه می کردند ببینند ما چه سلاح هایی داریم. سمت چپ ما دوستانی مثل دکتر پیرویان سلاح های نیمه سنگین مثل "آر پی جی" بازوکا" و " نارنجک انداز" داشتند، و تانک های عراقی همان قسمت را هدف قرار می دادند حدود ساعت ده صبح بود که گفتند دکتر پیرویان و چند نفر از بچه های کازرون شهید شده اند.

گفت و گو با رزمنده دلاور، نجف امین افشار و یادی از دلاوران مدافع سوسنگرد

با توجه به اشراف عراقی ها ما به هیچ وجه نمی توانستیم تغییر موضع بدهیم و تا بعد از ظهر در حالی که نه آب داشتیم و نه غذا در همان جا ماندیم و مقاومت کردیم. وقتی دیدیم تلاشمان بی اثر است به داخل شهر برگشتیم و در ساختمان ها و بلندی ها سنگر گرفتیم. شهر در محاصره کامل قرار گرفت و نیروهای عراقی دور تا دور شهر را گرفته بودند برخی از نیروها موفق شدند از راه رودخانه از سوسنگرد خارج شوند و ما هم تلاش کردیم اما چون دیر رسیدیم به تاریکی شب خوردیم و نتوانستیم به آب بزنیم. به مسجد رفتیم و شب را به صبح رساندیم.

روز دوم مقاومت

 صبح روز دوم محاصره مجددا تقسیم شدیم و هر پنج نفر به گوشه ای از شهر رفتیم و سنگر گرفتیم تا به مقاومت خود ادامه دهیم. با توجه به این که عراقی ها به صورت پیاده وارد شهر شده بودند توانستیم تلفات سنگینی از آنان بگیریم بعد از ظهر تانک ها هم وارد شهر شدند و در این مرحله نبرد سوسنگرد به نبردی تن به تن تبدیل شد. در این شرایط ما موفق شدیم ضمن به هلاکت رساندن عراقی ها سلاح آنان را به غنیمت بگیریم و برای اولین بار با سلاح "کلاشینکف" آشنا شدیم. همچنین نارنجک های زیادی از آنان به غنیمت گرفتیم و از این تجهیزات علیه خودشان استفاده می کردیم. تانک ها را هم با پرتاب نارنجک از بلندی ها به اتاقک از کار می انداختیم. ما متوجه شدیم عراقی ها هم آموزش چندانی برای این نوع نبرد ندیده اند و به شدت از بچه های ما می ترسند و همین باعث شد موفقیت های بسیاری به دست آوریم به عنوان مثال یکباره چندین نفر وسط خیابان می آمدند و ما با یک رگبار همه را به هلاکت می رساندیم.

گفت و گو با رزمنده دلاور، نجف امین افشار و یادی از دلاوران مدافع سوسنگرد

به خاطر دارم که حدود ساعت 4 بعد از ظهر از بلندی یک سرباز عراقی را دیدم که وارد خانه ای شد به دنبال او وارد خانه شدم همه درها بسته بود. مطمئن بودم به اتاق اصلی خانه رفته با لگد در اتاق را باز کردم نور خورشید به من می تابید و مقابل من تاریک بود ناگهان عکس خود را در آینه دیدم و گمان کردم سرباز عراقی است به آینه شلیک کردم، آینه شکست و سرباز عراقی هم که ترسیده بود دستان خود را بالا برد و گفت یا حسین و تسلیم شد اولین بار بود که با این فاصله کم چشم در چشم یک عراقی می شدم از ترس و ناخودآگاه سرنیزه تنفگ را به شکمش فرو کردم و او را به هلاکت رساندم. خودم هم از این موضوع متاثر شدم اما به هر حال در شرایط محاصره امکان گرفتن اسیر هم نبود و ما هم با آموزش ضعیفی که داشتیم بسیاری از مسائل جنگ را نمی دانستیم.

فکر به غنیمت گرفتن تانک ها نبودید؟

نه ما نه استفاده از تانک را بلد بودیم و نه فکر می کردیم این شهر دوباره به دست نیروهای خودی می افتد. بنابراین هر گونه تجهیزاتی را که فکر می کردیم ممکن است دشمن علیه ما استفاده کند تخریب می کردیم. حتی تیربار خودمان را هم که نتوانستیم از آن استفاده کنیم خراب کردیم تا بعثی ها از آن استفاده نکنند.

روز سوم مقاومت

مقر ما مسجد جامع سوسنگرد بود و شب دوباره به مسجد باز می گشتیم تا هم تجدید قوا کنیم و هم از دستورات و برنامه ها با خبر شویم. روز سوم شرایط برای ما سخت تر شده بود اجساد بسیاری از عراقی ها در شهر بود و همه جا صحنه های رقت بار از اجساد عراقی دیده می شد. حتی حیوانات ولگرد از اجساد عراقی ها استفاده می کردند و در اثر گرما برخی جسد ها فاسد شده و مگس و پشه و بوی بدی هم شهر را گرفته بود. آب نداشتیم و برای تامین آب روی پشت بام ها می رفتیم و از آب منبع خانه ها استفاده می کردیم که در آن گرما بسیار داغ و بعضا مانده بود غذا هم که نداشتیم و به همین شکل به مقاومت ادامه می دادیم. از رادیو شنیدیم که امام(ره) فرموده اند سوسنگرد باید آزاد شود و همین جمله روحیه ما را دوچندان کرده بود. شبِ روز سوم در حالی که حلقه محاصره بسیار تنگ شده بود و حتی سه تانک عراقی تا صد متری مسجد رسیده بودند -که با همان روش قبلی توسط بچه های ما منهدم شدند- شرایط بسیار دلهره آور بود. یکباره دیدیم یک گروه تکاور با لباس های مخصوص که خیس هم بود-احتمالا از راه رودخانه آمده بودند" وارد مسجد شدند که بعد ها فهمیدم فرمانده این گروه دکتر چمران بوده است. خوشحال بودیم که راهی برای ورود به شهر پیدا کرده اند و به پیروزی امیدوارتر شدیم. آن ها نیروهای موجود را جمع کردند و سازماندهی درست و خوبی انجام دادند. ما روحیه تازه ای گرفته بودیم بچه های ما مامور دفاع از بیمارستان شهر شدند و کم کم این سازماندهی جدید کار خود را کرد و عراقی ها را مجبور به عقب نشینی از نقاط حساس شهر کرد. حدود ساعت ده صبح گروه شهید چمران به سمت جاده اهواز رفت و با حمایت هوانیروز محاصره را در این نقطه شکست و نیروهای سپاه پاسداران و تیپ ۲ لشكر ۹۲ زرهی خوزستان از طریق این جاده وارد سوسنگرد شدند و شهر پر شد از نیروهای خودی( ما در روز اول محاصره حدود 200 نفر بودیم و روز سوم حدود 50 نفر باقی مانده بود) پس از ورود نیروهای ایران، عراقی ها کاملا از شهر خارج شدند و شهر را به خمپاره و گلوله توپ و تانک بستند که به همین دلیل در این مرحله شهدای زیادی تقدیم اسلام شد و من هم از ناحیه دست زخمی شدم.

گفت و گو با رزمنده دلاور، نجف امین افشار و یادی از دلاوران مدافع سوسنگرد

مرا با یک وانت نیسان به اهواز فرستادند و به بیمارستان جندی شاپور بردند که آن جا ترکش را از دست من خارج کردند و شب هنگام با یک کامیون که از کازرون برای اهواز گچ آورده بود (در قسمت بار سوار شدم) به سمت کازرون حرکت کردم. حدود ساعت دو شب به کازرون رسیدم در حالی که تمام لباس هایم گچی بود فکر کردم که اگر با این وضع به خانه وارد شوم و اهل خانه مرا زخمی و خاک آلود ببینند ممکن است وحشت کنند بنابراین جلو در خانه کوله پشتی ام را زیر سرگذاشتم و خوابیدم. اذان صبح وقتی پدرم قصد داشت به مسجد برود مرا دید و به داخل خانه برد و اهل خانه همه بیدار شدند و از احوال من و جنگ می پرسیدند سپس استراحتی کردم و صبح وقتی به میدان شهدا(مرکز کازرون رفتم) دیدم که تشییع شهدای سوسنگرد در حال انجام است در آن زمان اینقدر مردم شهدا را عزیز می داشتند و جانبازان را احترام می کردند که وقتی فهمیدند من  زخمی سوسنگرد هستم مرا هم بر فراز دستان خود دور میدان چرخاندند.

خاطره خاصی از شهید چمران در ذهن دارید؟

همانطور که عرض کردم آن زمان ما نمی دانستیم دکتر چمران کیست اما همین قدر که می دیدیم این گروه که 15 یا 16 نفر هم بیشتر نبودند این قدر منظم با لباس های پلنگی و مرتب و تجهیزات خوبی به جمع ما اضافه شدند روحیه مضاعف گرفتیم. تاکتیک جنگی خوبی که شهید چمران در نظر گرفت باعث شد سرنوشت جنگ تغییر کند.

خاطره دیگری از این نبرد در ذهن دارید؟

بله خاطره زیاد است. روز اول که هنوز نارنجک جنگی نداشتیم و همان نارنجک های دست ساز در اختیارمان بود از بالای یک ساختمان عده ای سرباز عراقی را دیدیم و قصد داشتیم با پرتاب نارنجک دست ساز به آن ها تلفات وارد کنیم آن را آتش زدیم و پرتاب کردیم. تا فتیله به باروت رسید آن ها رفته بودند و نتیجه ای حاصل نشد. به هیچ وجه امکانات ما با عراقی ها قابل قیاس نبود اما ایمان و شجاعت بچه ها باعث می شد تا آخرین نفس تلاش کنند و عشق به شهادت ترس را از دل ها دور کرده بود.

بهترین سلاحی که ما داشتیم یک تفنگ نارنجک انداز بود که در اختیار سردارشهید باقر سلیمانی بود که نارنجک های قرمز رنگی داشت اما آن ها با انواع و اقسام تانک و نفربر و خمپاره و سلاح های اتوماتیک با ما می جنگیدند.

پیروزی در سوسنگرد چه تاثیری در روند جنگ داشت؟

عراقی ها وقتی دیدند از پس گرفتن شهر کوچکی مثل سوسنگرد که فاصله چندانی هم با مرز ندارد فکر گرفتن شهرهای مهمی چون اهواز و آبادان را از سر خارج کردند و حساب کار دستشان آمد. و این درسی بود که از عملیات سوسنگرد گرفتند.

پس از بهبودی آیا باز هم به جبهه رفتید؟

بله بعد از سه ماه که دستم بهبود پیدا کرد به جبهه آبادان اعزام شدم. آنجا تحت عنوان گروه خمپاره فارس فعالیت می کردیم و دو قبضه خمپاره انداز در اختیارمان گذاشتند. در ایستگاه 7 آبادان مستقر شدیم. چهار نفر بودیم.  روزانه دو گلوله سهمیه داشتیم که البته بعد ها با بچه های ارتش دوست شدیم و تعدادی گلوله هم آنان به ما می رساندند. در پرتاب خمپاره به خوبی ماهر شده بودیم و هر نقطه ای را اراده می کردیم می توانستیم بزنیم.

تا چه زمانی در جبهه حضور داشتید؟

من تا اواخر جنگ در جبهه بودم تا عملیات کربلای 5 که هم برادرم شهید شد و هم خودم دچار موج انفجار شدم. و پس از آن در کردستان.

چه تفاوتی بین فضای جبهه در روزهای اول جنگ و روزهای آخر جنگ از نظر شما وجود داشت؟

جبهه اول و آخر نداشت تمام رزمندگان در فضایی صمیمی و دوستانه علیه دشمن می جنگیدند. اخلاص بود و تقوی؛ ایثار بود و فداکاری  و ما هرگز ندیدیم دو رزمنده با هم درگیر شوند و یا به هم توهین کنند خصوصا در میان بچه های بسیج و سپاه اما در روزهای پایانی جنگ مسائل سیاسی کمی بر فضای جبهه تاثیر گذاشته بود. دشمن سعی داشت بین رزمندگان تفرقه بیندازد که شکر خدا چندان موفق نبود. از لحاظ مسایل نظامی هم سال های اول جنگ با سختی فراوان گذشت. امکاناتمان بسیار محدود بود و تلفاتمان فراوان اما در ادامه جنگ سپاه و بسیج هم بیشتر تجهیز شد.

چگونگی شهادت برادر

خرداد ماه سال 64 به گردان امام علی (ع) از لشکر 19 فجر ابلاغ ماموریت شد که خود را برای اجرای یک عملیات آماده کند. تعدادی از بچه ها به آن گردان مامور شدند از جمله علی نظر امین افشار(برادرم)، محمد جواد ملک زاده،علی باقری و...که عملیات در بیستم مهرماه  به نام قدس 3 اجرا شد. گردان در محاصره دشمن قرار می گیرد و ارتباط گردان با لشکر قطع می شود. به علی نظر ماموریت داده می شود که به عقب برگردد و پیام فرمانده گردان را به لشکر برساند که در حین بازگشت در دید و تیر دشمن قرار می گیرد و دشمن شدیدا ایشان را زیر آتش تیربار و خمپاره قرار می دهد تا این که زخمی می شود و در میدان مین عراقی ها گیر می افتد هوا هم تاریک می شود و در همان محل به شهادت می رسد و تا 16 سال جسد وی در همان نقطه باقی ماند که بعد از جنگ گروه تفحص مقداری استخوان و پلاک و کارت شهید را به ما تحویل داد.

در حال حاضر چه می کنید؟

هم اکنون سرهنگ بازنشسته سپاه هستم. مدرک فوق دیپلم جغرافیای نظامی دارم و سعی می کنم در قالب نوشتن و جمع آوری اطلاعات شهدا گامی در جهت زنده نگه داشتن یاد و نامشان بردارم و دنباله رو شهدا باشم.

 

و حرف آخر

حرف آخر این است که وقتی ما این حوادث را مرور می کنیم، می بینیم وحدت و یکپارچگی زیر سایه ولایت فقیه و ایمان به خدا می تواند بسیاری از کمبودها و مشکلات را رفع کند. ما با سلاح " ام 1" و" برنو" جلو تانک ایستادیم و شد. امروز هم مشکلات اقتصادی و فشارهای بیگانه وجود دارد اما اگر یک دل و متحد باشیم دشمن نمی تواند کاری کند. اگر آن صمیمیت و از خودگذشتگی ها باشد مشکلات حل می شود. باعث تاسف است که برخی افراد برای پرکردن جیب خود دست به هر عمل غیر انسانی می زنند و سر هموطن و هم کیش و هم مسلک خود کلاه می گذارند تا ریالی بیشتر بیندوزند و خوشا به حال شهدا که در ایثار و جانبازی از همه سبقت گرفتند و امروز "عند ربهم یرزقون اند"  و از این دنیای پر آشوب آسوده اند.

 

ان شا الله خداوند شما را حفظ کند تا بتوانیم بیشتر با خاطرات و روایت های شما آشنا شویم و از سادگی و شجاعت و ایثار افرادی چون شما بیشتر درس بگیریم. از این که وقت خود را در اختیار ما گذاشتید سپاسگزارم.

 

تهیه و تنظیم مصاحبه: امیرخسرو شجاعی

تاریخ مصاحبه:24/8/96

مصاحبه شونده: جانباز نجف امین افشار - سرهنگ بازنشسته سپاه       

 

موافق: 3219
مخالف: 2014

کازرون خبر پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد را منتشر نخواهد کرد . لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمائید. توصیه می‌شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشرشده، از مثبت و منفی استفاده فرمائید



چندرسانه ای